ساختارگرايي به زبان ساده
ساختارگرايي(انگليسي-structuralism)؛(فرانسه-structuralisme)چيست؟ در علوم اجتماعي و انساني هميشه مفاهيمي وجود دارند كه بر سر تعاريفشان هنوز توافقي حاصل نشده است. «پوپوليسم»، «گفتمان»، «هويت»، «مدرنيسم»، «روشنفكري»،«سكولاريسم» ،«ساختار» و غيره... مدتي كه در تلاش بودم تا در نخستين نوشتههايم «ساختارگرايي» را تعريف كنم. با اينكه در اين زمينه چندين كتاب به فارسي برگردانده شده را مطالعه كردم هنوز نتواستم به تعريفي كه باب ميلم باشد دست يابم. اما ميتوان خيلي كلي بحث كرد و در ادامه به تفكيك سخن راند.
ساختار از اجزايي تشكيل شده است كه آن اجزاء در كنشهايشان در بيشتر مواقع و يا به طور كامل متأثر از ساختاري هستند كه در آن قرار گرفته اند. و اجزاء خود بهطور مستقل قادر به كنش و يا معنادهي يا شكلگيري نيستند. هر كسي كه مدتي در اينترنت دستي در كار داشته باشد ميداند كه به راحتي قادر خواهد بود تا با سرچ«ساختارگرايي چيست» بسياري مطالب به دست آورد. من نيز اين كار را انجام دادم. در بيشتر لينكها وقتي مطالبشان را ميديدم. نويسندگان نام ساختارگرايي را با "فرديناندو سوسور" زبانشناس سوئيسي پيوند زده بودند. اما اين مباحث بيشترشان تخصصي بودند و سطح نوشتهها عموماً بالا بود. نويسندگان اشاره كرده بودند كه ساختار زباني كه سوسور از آن نام ميبرد بر ديگر جنبههاي علوم اجتماعي تأثير گذاشته است. اين بحث تا حدودي درست است اما در برخي حوزهها صدق نميكند. ممكن است در شكلگيري روانكاوي ژاك لاكان تأثير گذار بوده باشد. اما آيا اگر ما "هربرت اسپنسر" و یا " امیل دورکیم" را در حوزه جامعه شناسي از طراحان ساختارگرايي بدوي بدانيم باز هم صادق است؟ واضح است پاسخ منفي خواهد بود. پس در تببين نحله فكري ساختارگرايي صرف گفتن نام سوسور پايان ماجرا نيست. چرا كه ساختارها بسيار گسترده،مبهم و پيچيده در اغلب حوزههاي علوم اجتماعي و انساني رخنه كردهاند.و ما ميتوانيم ساختارگرايي را قبل از سوسور هم پيدا كنيم. كمي سادهتر بحث ميكنم شما در بدو تولدتتان ساختاري ژنتيكي و ساختاري هرموني داريد كه خودتان هيچ نقشي در نحوي شكلگيريشان نداشتيد.در ساختاري از جوامع متولد شدهايد كه اصلا هيچ ارادهاي در انتخابشان نداشتيد و در ادامه به قول انسانشناس معروف "اشترواس"در يك ساختار خويشاوندي قرار گرفتهايد كه باز هم هيچ ارادهاي در خارج شدن از آن نداشتيد. در مراحل رشد كودكي كه روانشناسان عقيده دارند در شكلگيري شخصيت افراد در بزرگسالي بسيار حائز اهميت است شما اصلاً هيچ نقشي برايتان متصور نبوده است. و ممكن است به گونهاي با شما رفتار شده باشد كه تأثيرهاي شگرفي در ساختمان شخصيتي و در ادامه ذهني شما گذارده باشد كه طبق اين ادعا باز هم انسان هيچ نقشي در آن نداشته است. وقتي به مدرسه و مراكز تحصيل اعزام ميشويد با زباني آشنا ميشويد كه به شما تحميل شده است. در مدرسه يا محله يا ساختارآموزشي حضور داريد كه ما خيلي در شكلگيري آن نهاد آموزشي اثر گذار نبودهايم. در ادامه رشد جسمي و ذهني ما پدپدههايي را داريم كه به ما جهت ميدهند؛ سنتها؛فرهنگ؛مذهب و غيره...ما براي يادگيري و فهم واقعيت از زباني استفاده ميكنيم و نشانهايي براي اشياء و امور اطرافمان بكار ميبريم كه در ادامه حرف زدنها و نوشتنها و نظريهها فقط از دريچه آن مفاهيم، كلمات و به طور كلي نشانهها قادر هستيم بحث كنيم و خارج از آنها نميتوانيم.
يعني آنچه من گفتم برآيندش اين است كه كلمات، اشياء، انسان، گروهها و جامعه همگي در ساختاري محصور هستند كه خودشان شايد با كمي اغماض در شكلگيريشان به طرز غير ارادي و ناخودآگاه نقش داشتهاند اما در ادامه كارگزاريشان به شدت نفي ميشود. بر اساس آنچه در انديشههاي متفكران ساختارگرا ظهور كرده؛ «مفهوم اصلي ساختارگرايي نفي كارگزاري انسان،گروهها و طبقات اجتماعي و نفس فلسفهي آگاهي و سوژگي بوده است. در نتيجه در اين مكتب يا نحله فكري بر تأثير تعيين كنندهي ساختارهاي ناخودآگاه و پنهان و پوشيده، بر آگاهي و عمل انسان تأكيد شده است. در اين برداشت انسان تنها حامل ساختارهاي كلي شناخته ميشود»*
منبع؛
-------------------------------------
*بشيريه، حسين؛ عقل درسياست،نگاه معاصر 1383،ص406
پي نوشت:در اين پست از زبان ساده به ساختارگرايي نگريسته شد در ادامه مباحث وبلاگ كمي تخصصي تر به مباحث اصلي و با ذكر منابع مربوط سخن رانده خواهد شد.
این جا، صفحه اي خواهد بود تا من آنچه را كه به گمانم مي انديشم بر آن نقش بندي كنم. و همينطور اين جا، شايد نمايي باشد از تاريخ تحولات فكري ام. كه من، از كجا شروع كرده ام و تا كجا ره مي پيمايم. ممكن است لحظه هايي كه ناخودآگاه چيزي هايي مي نويسم ناشي ار تشويش هاي ذهني ام باشد كه در ساختاري رانده شده باشم بي آنكه خودم در پذيرشش تمايلي داشته باشم.پس احتمالاً همه چيز در حال و هواي ناپايداري سير مي كند. و باز به قول متفكري احتمالاً زبان من، مرزهاي دنياي هر روز من است.