عنوان ندارد

 وقتي انساني نعره مي­كشد يا فرياد مي­زند يا تهديد مي­كند. ما،حيوان­هاي ديگر،به خوبي او را درك مي­كنيم! در آن وقت توجه او به آن جهان ديگر نيست! اما او به شيوه­ي خاص خودش پارس مي­كند. او سخن مي­گويد. و اين توانايي به او امكان داده است تا آنچه وجود ندارد،بيافريند و آنچه را وجود دارد،ناديده بگيرد.به محض آنكه به چيزي نامي مي­دهد ديگر خود آن چيز را نمي­بيند؛فقط نامي را كه به آن داده است مي­شنود يا شكل نوشتاري آن را مي­بيند...براي انسان،همه چيز،درجهان، فقط پيش­متني است براي سخن گفتن با انسان­هاي ديگر يا براي سخن گفتن با خود.

(خطابه­ي ارفوي سگ در مراسم تدفين آگوستوي انسان در رمان مه، نوشته­ي ميگل دوانامونو- به نقل از کتاب ابرساختگرایی ریچارد هارلند)

گام نخست...

گام نخست را بايستي با ديدگاني گشوده و ذهني پرسش­گر برداشت. ديدگاني گشوده تا بتواني از تمام زوايا مشاهد كني و يا تأكيدت بر آن باشد از يك سوي نگري بر حذر باشي. و ذهني نقاد و پرسش­گر پيشه كني تا كمتر از ساختار و شرايط دفاع كني و اندكي تأمل در پذيرش هر آنچه مي­بيني يا مي­شنوي يا مي­خواني در برداشت­هايت به چشم آيد. و بي درنگ مسخ هر آنچه در نظر ديگران درست بنظر مي­آيد نباشي. و ترديد همواره ابزار هميشگي و مستمر در كشكول تاملات و تفكراتت باشد. آنگاه ممكن است راهي كه شايد فايده داشته باشد در يافته­هايت كشف شود و بشيريت در فايده­هايش دوباره بازتأمل كنند و هرگاه مورد پذيرش­شان بود. قدري براي صاحب فكر فضايي باز كنند. آن هم تازه شايد...